تبليغاتX
ریگ متین

تقدیم به خرمشهر ثانی خلیج فارس ، بحرین ، روزی این خاک به دامن دا بازخواهد گشت.

1)حقیر مدعی نیستم که کتابخوان حرفه ای هستم و در انواع موضوعات سررشته ای در باب مطالعه دارم ولی بهرحال بقدری که با یار مهربان نشست و برخواست دارم که حداقل بگویم کتاب نخوان نیستم.

2) کتاب تا خمینی که سرگذشت مجاهدت 23ساله حاج عبدالله والی هست رو عصر جمعه 2روزقبل - تمام کردم. درواقع جلد اول از یک مجموعه3 جلدی که البته فقط همین یک جلد آماده شده است.

3)خود آماده شدن کتاب ، به طور قطع یک کار جهادی واقعی بوده ، انجام اینهمه مصاحبه در شهرهای مختلف ، گردآوری عکس ها و پیاده کردن فیلم های قدیمی و صدالبته نوع چینش مطالب ، همه و همه حکایت از جهادی دارد که قصد داشته یک جهاد ( سفر حاجی والی ) به بشاگرد را روایت کند.

4)چندماهی دنبال کتاب بودم تا بدستم رسید، اگر کسی اردوی جهادی نرفته و یا حداقل با سبک زندگی جهادی آشنائی نداشته باشد بدون شک محتوای کتاب را یک رمان موفق و دراماتیک میداند تا سرگذشتی واقعی!! گرچه حقیر نیز که مدعای قرابت با چنین فضایی را دارم گاه چنان مسحور عظمت این حرکت والای والی میشدم که یادم میرفت این رمانی توهمی نیست واقعیت است.

5)گاه میشد در نیمه های شب ، گاهی در اوج خستگی در محل کار برای رفع خمودگی ، گاه در تاکسی ، گاه در لحظات قبل خواب و... این کتاب همنشینم بود. و حقیر در عجبم چرا حتی وقتی بیش از 20ساعت از آخرین دقایقی که خوابیده ای ، میگذرد بازهم برای مطالعه این کتاب انرژی داری!!

6)کتاب از یه سری خاطرات راه سازی و ملات چاق کردن و سیب زمینی فروختن و آمپول زدن و تیر آهن بریدن و آجر خالی کردن میگوید!! چیز جدیدی نیست که با آن بیگانه باشید و حداقل برای حقیر که سالیانی بنائی کردم عادیست ولی باید با کلمه کلمه کتاب پیوند برقرار کنی تا رازهای صفحات را بفهمی و این فهمیدن تا ابتدای راه خیلی نفهمیدن هاست!! بگذریم

7)حاجی والی مردی که قلب درد و مالاریا و تب مالت و آرتروز گردن و عارضه کمرو... هیچ کدام او را متوقف نمیکند. نه بی پولی ، نه کوهستانها ، نه فقر ، نه تنهائی ، نه تمسخر ، نه بیابان و نه 900روستای پراکنده دردل بشاگرد ، توانائی ایستادن در برابر سرباز امام روح الله را ندارد و حاجی 23سال آنجا خون دل خورد چون امامش گفته بود

8)این اولین بار بود که بعد از خواندن زندگینامه شهید چمران و سیر در حرکتش ، مردی شبیه به او را از اعماق وجودم حس کردم. پشتکارش، خنده و اخمش، گریه شبانه اش ، هجرتش ، بیقراریش، بصیر بودنش ، صبوریش و دهها نکته دیگر همه برابر با اصل چمران است. انگار سیبی است که نصف شده و اگر آن نیمه در دهلاویه آرام گرفت این یکی در بشاگرد ماوا یافت.

9)حقیر، خواندن این کتاب سراسر نقشه مبارزه را به همه دوستان بخصوص آنها که مسوولیتی در تشکلها یا ارگانها دولتی برعهده دارند توصیه میکنم. این کتاب رمز گشائی دهه چهارم انقلاب است از سبک زندگی متعالی جهادی زیستن.

10)خیلی گفتنی در مورد این کتاب وجود دارد که در این مقال نمیگنجد. صفحاتی که گاهی با خنده میخواندم ، گاهی در برابر عظمت آن کارها مبهوت میماندم و البته بارها اشک در چشمانم حلقه میزد و مانع از ادامه مطالعه میشد. شاید پنهان ترین نکته کتاب نوع برخورد همسران کسانیست که پای در این وادی نهاده اند

11)درست چند دقیقه بعد از پایان مطالعه کتاب ، فیلمی از حاجی والی پخش شد . مستندی ضعیف و پر از ایراد ، و افسوس میخوردم که چرا قهرمانان توهمی و خیالی کره و ژاپن تا جلد دفترچه کودکان حتی پیش دبستانی ما شهرت مییابند و ما توانائی ساخت یک مستند ساده از 23سال مجاهدت نداریم.

در پایان از تمامی دوستانم بار دیگر میخواهم که حتما تامل و تدبر جدی در مشی و نش این مرد الهی انجام دهند.

............................................................................................

دلم نمیآید که نگویم که تابستان عازم بشاگردم............

ریگ هشتم :  خودنمائى و جلوه‌فروشى، يك لحظه است و آثار سوء آن براى كشور، براى جامعه، براى اخلاق، حتّى براى سياست، آثار مخرب و ماندگار است؛ در حالى كه ملاحظه‌ى عفاف، ملاحظه‌ى حدود شرعى در رفتار و حركات بانوان، اگر چنانچه سختى‌اى داشته باشد، سختىِ كوتاهى است، اما آثارش، آثار عميق و ماندگارى است. خود خانمها خيلى بايد مراقبت كنند مسئله‌ى حجاب را، مسئله‌ى عفاف را؛ وظيفه‌ى آنهاست، افتخار آنهاست، شخصيت آنهاست(امام امت...3/2/1391).

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:39  توسط مصطفی قاسمی  | 

برای بیکران ساحل سایه سارت مدتها زمان میبرد تا تیتری انتخاب کنم و چیزی بنویسم

در این شهر ، مثل یک توت آفتاب خورده افتاده از دهان یک درخت ، تکیه میزنم به یاد کوچه های کاهگلی دعایت

ترک دستانت تمام وحدت بندبند وجودمه و چین طلوع پیشانیت همه صبح آرزوهایم

هیچ شانه ای بی شانه تو هویت ندارد و چطور نفس میکشد آنکه ذائقه به غذای سجاده تو نداده؟

تشنگی دانه های تسبیح بر برکه انگشتانت ، آبیاری شکوفه های سرمازده من است در کویر ندیدنت

 و چه رازیست این پنهانی اشکهایت در خلوتت و حکومت خنده هایت بر نخ نخ فرش نفسهایم

و حالا در بلوغ رستاخیز سکوتم ، صامت بغضم را بر گلویم مینهم تا شاید بدانم هستی در همین نزدیکی جغرافیا

و من هنوز در حسرت آن کودکیم هستم که بجای پتو، چادرت را بر صورتم میانداختم

مادرم.... ای فرهادترین فریاد من در شیرین ترین روزهای بیستونی من....... دوستت دارم.... به بلندای اوج دعایت

امسال اولین سالیست که مصطفای روشن کنار مادرش نیست و یا برعکس

...........................................................................

این اولین باری بود که تا این اندازه دوست داشتم روز مادر ، کنار مادرروزهایم باشم ، افسوس که نشد ، گرچه به احترامش سفرم به یکی از شهرها را لغو کردم ولی خدا خودش میداند چه گذشت بر تمام تمامیت ثانیه هایم.

.........................................................................

امیرحسین که دوم دبیرستانه دیشب بهم پیامک داد که :آدم تا وقتی کوچکه ، دوست داره برای مادرش هدیه بخره، اما پول نداره ، وقتی بزرگ میشه پول داره ولی وقت نداره ،وقتی پیر میشه پول و وقت داره اما مادر نداره ، مادر تنها کسی است که میتونی تمام فریادهایت را برسرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز ازت انتقام نمیگیرد.

..........................................

امشب شبکه 5 فیلمی تحت عنوان ماه منیر پخش کرد.... بعد مدتها پای جعبه جادوئی میخ کوب شدم

............................................................

ریگ هشتم : نقش مادر از دوران حمل و باردارى شروع مى‌شود و تا آخر زندگى انسان ادامه دارد. مردى كه به دوران جوانى رسيده يا از دوران جوانى هم عبور كرده، باز تحت تأثير عطوفت و محبت و شيوه‌هاى خاص مادرانه‌ى مادر است. اگر زنان ما از لحاظ رتبه‌ى معرفتى و بينش و معلومات، سطح خود را ارتقاء دهند، اين نقش با هيچ نقش ديگرى، با هيچ مؤثر ديگرى از مؤثرات فرهنگى و اخلاقى تا آخر قابل مقايسه نيست. يك وقت مادرى از لحاظ معرفت سطح‌اش پايين است؛ البته اين نمى‌تواند در دوران بزرگى اثرگذارى كند؛ اين گناهِ كم بودن معلومات يك انسان است؛ اين نقصِ تأثير مادرى نيست. مادر است كه فرهنگ و معرفت و تمدن و ويژگى‌هاى اخلاقىِ يك قوم و جامعه را با جسم خود، با روح خود، با خُلق خود و با رفتارِ خود، دانسته و ندانسته به فرزندمنتقل مى‌كند.
همه تحت تأثير مادران هستند. آن‌كه بهشتى مى‌شود، پايه‌ى بهشتى شدنش از مادر است؛ كه «الجنة تحت اقدام الأمهات».». امام امت 5/5/1384

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:8  توسط مصطفی قاسمی  | 

تقدیم به حاج عبدالله والی ..... این نقشه راه این روزهای جنبش دانشجوئی

1)انتخابات شکوهمند مجلس نهم با تمامی تفاسیر آن به پایان رسید و برگی دیگر بر کتاب قطور انقلاب افزوده شد. ما اینک بر بلندائی از توضیح و تحلیل نشسته ایم و نظاره گر هفته ها وقایع تلخ و شیرین هستیم. 30ماه قبل از این انتخابات رهبری فرزانه با درک درست از کنش های اجتماعی ایرانیان آینده انتخابات را پیش بینی کرده بودند و البته همان شد که معظم له فرموده بودند.

2) باورمان نبود روزی سایت های ضدانقلاب برای رای آوری آقازاده شهید مطهری تبلیغ کنند و بگویند مهم نیست اصلاح طلبان نیامده اند مهم آنست که مطهری چقدر رای میآورد!! . باورمان نبود روزی عکسهای شهید باهنر عزیز را در کنار قاعدین فتنه ببینیم ، باورمان نبود روزی عضو مجلس خبرگان رای نیاورد و جوان 30ساله بندرعباسی رای بیاورد ، باورمان نبود روزی صف اول نشینان نماز را نماد بی اخلاقی بدانیم و البته باورمان نبود روزی لاریجانی خار چشم دشمنان نداند لفظ ساکتین فتنه از کجا آمده است!! ولی همه اینها رخ داد چه تلخ و چه شیرین!!

3)اینک بر بلندائی استقامت نظاره گر ماهها فعل و انفعال سیاسی هستیم. براستی اگر قرار بود همه اخلاق و تقوای سیاسی را استفراغ وار بیرون بریزیم ، اگر قرار بود تهمت و توهین سررشته کار باشد ، اگر استفاده از بیت المال آزاد بود و اگر تبلیغات صدها میلیونی ارزش بود برخی از دوستان اصولگرا چه میتوانستند بکنند که نکردند؟ براستی همردیف قرار دادن استاد برجسته اخلاق آقامرتضی تهرانی با جریان انحرافی را چه میتوان نام نهاد؟

4)لشگر سایتها و روزنامه های منتسب به لاریجانی و قالیباف با پول هرجائی که اداره میشود هر داشتند به آوردگاه آوردند تا در حیثیتی ترین یارکشی سیاسی شکست نخورند. از تهمت انشعاب و سهم خواهی تا خلاف نظر رهبری بودن پیوستار گسترده ایست که هرروز نثار جبهه پایداری شد. ولی براستی چرا؟ پایداری چه ساز مخالفی میزد و بدنبال مطالبه کدام حق بود؟ چرا باید لیستی که پراست از یاران انقلاب را هم ردیف فتنه و انحراف بدانیم و بعد با قاعدین فتنه ، چائی قندپهلوی ائتلاف بزنیم؟

5)بله ، نه لاریجانی که روزی پابرهنگان کتک خورده کف دانشگاه را گنده گو خواند ، نه مطهری که روزی یتیمان اردوگاه انقلاب را ساندیس خور خواند و نه باهنر لابیراتوریست ، فکرش راهم نمیکردند که همین چند جوان جنوب شهری تمامی معادلات و مناسبات آنها را بهم بزنند ولی سنت الهی برآن قرار گرفته که علم دینش را به دوش مستضعفین میدهد!!

6)اینک مائیم و یک پایداری به بار نشسته دیگر . اگر پایداری هیچ کاندیدای پیروزی نداشت جز زنده نگه داشتن جرم ساکتین فتنه باز ارزش داشت ولی راه مقدس تر و هدف بزرگتر از این حرفهاست. نباید فراموش کنیم ما در پایداری قبل از آنکه دنبال تشکیل جبهه و گرفتن رئیس مجلسی و هیات رئیسه و تشکیل فراکسیون باشیم دنبال یک هدف والا بوده ایم : تحکیم جایگاه زعیم حکومت اسلامی . واجب است بر نمایدگان پایداری که تراز نمایندگی در شان نظام اسلامی را نشان بدهند ، تفاوت برنامه ریزی با لابیگری و فرق ساده زیستی با هویت توهمی نمایندگی را به نمایش بگذراند. باید برای تحقق دهها مطالبه رهبری به سرعت گام برداشت و نهایتا اینکه ما پایداری کردیم تا تمدن اسلامی تشکیل دهیم و هرهدفی جز این فرع بر اصل است. از اینجاست که دعوای رئیس مجلسی و چه و چه ما را نباید از این هدف مقدس دور کند. براستی وقتی این راه سخت را ترسیم مکنیم جائی برای این نمیماند که وقت کنیم و تعداد کاندیداهای پیروزمان را با دیگران شماره کنیم و به رخ حریف بکشیم!!

7)برهواداران پایداری نیز فرض است که از نمایندگان خود مراقبه و مطالبه کنند از آنها علل موضع گیری یا عدم موضع گیری را بخواهند و نگذراند در جریان گذر زمان گرد فراموشی بر علل پایداری بنشیند!! این اتفاقیست که 27خرداد 84 بر ما رفت و شرح این قصه پر غصه خود مجالی دیگر میطلبد. بر هوادارن پایداریست که اردوگاه مقابل را خارج از نظام ندانند و با آنان مانند تندروان اصلاحات برخورد نکنند.

8)چقدر تلخ است و دردناک که بخواهیم فرصت تاریخی پیش آمده و اقبال به آرمانی بنام پایداری را در پیچ ترین پیچ تاریخ ، با رجز خواندن و مرور گلایه ها و.... ذبح کنیم. بدون شک برای پایداری اینک دشمن پازلی بنام اختلاف با دیگر جریان اصولگرا را خواهد چید و تا ته داستان آنرا ادامه میدهد. باید هوشیار بود، به جد باید از پرداختن به بحث ریاست جمهوری در زمان کنونی پرهیز کرد ، باید نوکری مردم در پیشانی امور قرار گیرد و البته و صد البته گاها !! برای خدا صبر کرد.

9)از نکات قبال تامل پایداری ، تشکیل سخت و دیرهنگام تشکیلات جبهه خود بود و حالا این بدنه شکل گرفته برای حفظ و تقویت آن باید فکری کرد. ما در این انتخابات با تشکیلاتی متشکل از رسانه و پول و صاحب منصبان و تریبون بدستان روبرو بوده ایم و بدون شک بازهم چنین داستانی ادامه دارد، باید متشکل تر از الان شویم و اهدافمان روشن تر ترسیم شود.

10)نکته آخر: بدون شک اینجا اول راه پایداری نبوده که زادگاه پایداری شعب ابیطالب است. تا پرچم سرخ بر فراز بین الحرمین هست پایداری نه یک ژست سیاسی که یک آرمان است. باید قواعد سخت روزهای آینده انقلاب را بشناسیم و علت پایداری را برای نسل امام روح الله ندیده انقلاب حلاجی کنیم. حسی غریب ولی یقینی میگوید : مبارزه بعدی نه با آمریکا که با اسلام آمریکائی است و کیست که نداند در این مبارزه نقشه راه چیزی نسیت جز پایداری پس از پایداری!!

..................................................................................................

فاطمه جان ، تا فاطمیه تمام تر نشده است خدمتتان عرض کنم که ما امثال فاطمیه را بردیم به عمق استراتژیک آل سعود در کاخ آل خلیفه ، نه فاطمه جان اشتباه گفتم ما امثال صورت ناموس شیعه را بردیم به عمق استراتژیک فاطمیه. تا فاطمیه تمام تر نشده بگویم که ما امثال وقتی در عزایت سینه میزدیم عکس مصطفای روشن را نظاره میکردیم.............آه فاطمه جان تو جغرافیای پایداری هستی و ما برکه بصیرتمان را رساندیم به ساحل اقیانوس صبرت آنجا که سید علی برای غریبی غریب مدینه-همسرت- گریه میکرد. آه فاطمه بگذار بگویمت و هر چه باداباد : هنوز هم بچه های جهادی تو اردوهای جهادیشان میگویند : روزی دسته جمع در قالب حرکت جهادی برای زهرا حرم میسازیم............... ببین یتیمان کوی صورت نیلیت با چه حلوائی دهان شیرین میکنند....... روا مدار با جامه ای جز شهادت به محشر آئیم. تو رابه حسین خرازی قسم.

.........................................................................................................

ریگ هشتم : اگر به نام عدالت‌خواهى و به نام انقلابيگرى، اخلاق را زير پا بگذاريم، ضرر كرده‌ايم؛ از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر به نام انقلابيگرى، به نام عدالت‌خواهى، به برادران خودمان، به مردم مؤمن، به كسانى كه از لحاظ فكرى با ما مخالفند، اما ميدانيم كه به اصل نظام اعتقاد دارند، به اسلام اعتقاد دارند، اهانت كرديم، آنها را مورد ايذاء و آزار قرار داديم، از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر بخواهيم به نام انقلابيگرى و رفتار انقلابى، امنيت را از بخشى از مردم جامعه و كشورمان سلب كنيم، از خط امام منحرف شده‌ايم(امام امت ...14/3/1390).  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:35  توسط مصطفی قاسمی  | 

تقديم به سجاد گلابي ، كه بودنش براي مديريت يك اردو كافيست و يك اردو براي مديريت او كم!!

پ.ن : اينك كه دست به كيبورد برده ام و بعد هقته ها حس و حالي براي نوشتن بهم دست داده ، گفتم شايد بد نباشد از جهادي نوروز 91 بنويسم ، نميدانم چه عاملي مرا به اين آشتي تايپ صفتانه دعوت كرده ولي هرچه هست ميدانم شايد نوشتنش ديگر اثري ندارد!!

سكانس اول : براي ما ملات چاق كن هاي وادي هجرت هفته آخر بهمن كه بوي اسفند ميده ، همراه است با طعم پيدا كردن يه ميزباني براي ارضاي حس آوارگي عيدانه  و البته وقتي بداني چندين نفر منتظر پيامكند تا چمدانها و بليط ها به خط شود براي سفر . جهادي دانش آموزي ، جهادي خادمان ام ابيها ، جهادي دانشگاه يزد ، جهادي علوم پزشكي و البته جهادي دانشگاه شهركرد. كداميك قسمتمان ميشد؟

سكانس دوم : يزد سفر دوري داشت ، دانش آموزي بخاطر ديپورت شدن ، ام ابيها بدقولي خودم و شهركرد زمان نامناسب حذف شد و ماند ايذه و همون بچه هاي گل بقيه الله!! مقصد بخش سوسن ايذه و هدف ..... . صبح جمعه رسيديم اصفهان ، كله پاچه فلكه قيض با طاهري و بعد ترمينال صفه و همراه شدن با جمعي كه انگار 3جفت كروموزم آخر ژنتيكشان با جهادي چفت شده!!

سكانس سوم : بعد از ظهر رسيديم ايذه ، ساندويچ زديم بجاي ناهار ، اونهم تو يه مغازه پرسپوليسي!! و حسن حيدري كه از همانجا پديده اردو بودنش را شروع كرد. هيچ كس ما را بخش سوسن نميبرد، راننده با سبيل هاي بازمانده از عهد غيرت اول دهه 60، با نقد هدفمندي ياراناها ، رايانه وار محاسبه ميكرد ، وجب به وجب راه را !! كم نياورديم ، 7نفري افتاديم ته ميني بوس ، ساعتي گذشت و چون نگراني مستولي شدن غروب بر جاده بود در ميان جار زدنهاي حسن حيدري از ميني بوس پياده شديم و در شكستي تلخ ، كرايه 2000توماني را بجان خريديم و تاكسي گرفتيم.

سكانس چهارم : تو راه سوسن علي آقا، راننده اي كه خود اهل سوسن بود سرسخن باز ميكند و از عمليات ناموفق آب رساني ميگويد ، از انتخابات و سوال هايش و مثل همه مردم ديگر از ما و از جنس چفيه داخل كيفمان!! علي آقا ما را ميرساند وسط حياط مدرسه و با شوق و ذوق در حالي كه استخوان كتفش را براي انداختن دور پليسي ميفشارد بر فرمان ، ما را تنها ميگذارد

سكانس پنجم : مدرسه شبانه روزي امام خميني (ره) سوسن ، با صدها خاطره بجا مانده از سال قبل ، گعده با لساني و خاتمي ، آبشارهاي شاهمرادي و به خط كردن هاي گلابي ، تا ميآيد اين غبار دلتنگي بر پيشانيم جاخوش كند پسري با موهاي لخت در آغوشم ميكشد : دكتر انديشه ، مسوول اردو بود و دقايقي بعد آغوش آشناي محمد توحيدي با همان ژست ورودي جديد بودن پزشكيش!!

سكانس ششم : شب را به هر طريق سر ميكنيم ، مثل همه اردوهاي قبلي جاي مشخصي براي خواب ندارم ، و در عين آوارگي جهادي سر ميكنم و هر جا آخرين بار پلك هايم ياري كند همان جا ميخوابم!! شب جلسه معارفه هست : اينجاست كه ميفهمم درس نخوانده ام ، به غير از 2تا دانش آموز بقيه تقريبا مدركشان بالاتر از من است!! احمدرضا- كه بعدها سرويس زن شماره يك اردو شد- سوم راهنمائي بود و بيش از آنكه خود را متعلق به خانواده اش بداند متعلق به جمع جهادي ميدانست ، او خود را آچار فرانسه اردو ميدانست و همواره منادي آماده بودن شام و ناهار بود و البته براي صبحانه او درخواب!! . جلسه معارفه كاملا با خنده ميگذرد.

سكانس هفتم : منطقه عمراني كه بايد كار كنيم روستاي گنجه هست ، اگر در جهادي پارسال ميگفتيم محل كارمان آنجاست كه جاده تمام ميشود ، محل كار امسالمان جائي بود كه رشته كوه رو به تمام شدن بود!! از مدرسه تا محل كار ، با 133پيچ روبرو بوديم و با دره هايي دست نخورده ، احتمالا باقيمانده از نسل شونصد ميليون سال قبل از ظهور دايناسورها ، هر چه پيچ ها خطرناك تر ميشد ، جنس ادعيه ها محكم تر ميشد و اگر نبود جنس گناهمان ، شايد در پيچ آخر ، بلند بلند گناهمان را صدا ميزديم و طلب استغفار ميكرديم!!

سكانس هشتم : روز اول كار جهادي هميشه مثل شروع ليگ توسط پرسپوليسه!! تماشاگران زياد و گلهاي كم! اينبار نيز مردم روستا براي تماشاي ما_ اين منقرض شدگان نسل دهه 60_ جمع شده بودند! و علي القائده اين سوال كه : اينها در قبال چه قولي و چه وامي بدينجا آمده اند؟!! و يا اگر اين چنين نيست آيا ديوانه تر از اين موجودات بيل بدست دكتر مدرك ، خدا آفريده است؟ روز اول بايد 10 بتون اشتباه را خراب كنيم : 5تا سهم ما ميشود 5تا سهم پهلوانهاي كلاه بختياري زاگرس نشين. ما تهرانيهاي روغن نباتي خور كربن استشمام كن تيشه در كنار و آنها روغن حيواني خور اكسيژن دم كن پتك بدست!! مسابقه شروع ميشود و انگار سخت ترين عناصر سيمان بر اين كره خاكي در اين بتون هاي سهم ما جمع شده تا در برابر اين اهالي ضايع شويم، بگذريم نتيجه چه بود و نهايتا چه شد ولي هرچه بود با دستاني زخمي و پتك هائي كه بردست يكديگر كوبيده بوديم در ميان طعنه هاي رفاقتي و كري گونه اهالي بازي اول راتمام كرديم!!

سكانس نهم : بدون شك بدترين چيز براي بچه هاي جهادي وجود مستند ساز است. نميگويم آنها اهل ريا هستند يا نيستند ولي ذاتا از اين قلم جنس محصول مدرنيته متنفرند و امسال اكيپ مستندساز تلويزيون 7نفر بودند كه گلابي با انواع تحريم ها در غذا و نقليه و البته حمام آب گرم ، انجام داد هر آنچه را كه عقده داشتيم از مهندس ضرغام!!

سكانس دهم : نيمه شب جلسه ميگذاريم ، با مسوولين اردو ، جلسه اي محدود براي گفتن حرفها ، اين تيپ جلسات رك و محكم در عين حفظ شدن رفاقتها هميشه برايم جالب بوده و مدلي تشكيلاتي . قرار ميشود بخاطر خطرناك بودن جاده بچه هاي بالا-روستاي گنجه- شبها در همانجا بمانند و اين انساني ترين مصوبه آن شب بود و ديگر مصوبه هم گرفتن جشن نوروزي براي اهالي ميشود......

سكانس يازدهم : چشمتان روز بد نبيند از اين مدرسه روستاي گنجه : بوي نفت آنچنان است كه تو را در حد كفتر آجربرملاج خورده گيج ميكند ، دستشوئي شانس بياوري آب باشد و گرنه بايستي حتما برآلارم موبايلت حك ميكردي : آفتابه پرآب باشد!! . حمام از طريق حمل 20ليتر 20ليتر آب به پشت بام و گرم كردن آب بود و پتو كه البته يارانه اي ترين كالاي عشق بود در وادي 2000متري از سطح دريا!!

سكانس دوازدهم : يكي از اهالي ، بز بزرگي را به بچه هاي اردو اهدا ميكند كه به قول خودش از اين بزرگتر نداشته ، اين بز مدتها يار بچه ها براي عكسهاي دونفره شد و شاخهاي بزرگش غرور شل شده ما را در مقابل اين مهمانان نوروزي سوسول برگرداند. بزي كه عاقبت جگرش بر ذغال تفتيده گرسنگان شهر زده نشست و گوشتش بدرقه راه ملات چاق كن ها!!

سكانس سيزدهم : صبح عيد است ، بايد سريعتر به روستاي جنگه بروم ، 6گروه بوديم : فرهنگيها ، صداوسيما ، پزشكان به سركردگي انديشه كه البته اينك شفيقي ، اين پزشك بدون روپوش كلاس دكتري هم بود ، جمعيت نسوان ، ما يعني عمله ها و نهايتا بز كه آن موقع هنوز زنده بود. حدسمان درست است ، همه با پژو و ميني بوس ميروند و ما عمله ها و  بز با وانت بار ، گرچه در آخرين دقايق ويزاي بز صادر نشد و با بغضهاي خفه شده در بزاقهاي دهانمان براي آخرين بار با بز وداع كرديم و ميدانستيم ديدار بعديمان با وي سرسفره با گوشتش خواهد بود ، اتفاقي كه البته خيلي زود هم رخ داد. سوار وانت باري ميشويم كه البته اين شهريها بدان كاپرا ميگويند ، بخاطر درست پيچيدن سر پيچها ، دسته جمعي با صدائي لرزان و دستاني از زير پتو در آمده ، آية الكرسي ميخوانيم ، پيچ هشتاد و هفتم در حالي كه كارون در زير پايمان چون كرمي آفتاب خورده پهنه دشت را ميدرد ، سال تحويل ميشود و از عقب وانت در حالي كه هنوز بوي پشكل بز مشاممان را مهمان است دعاي تحويل سال را ميخوانيم و هركس دعائي ميكند.

سكانس چهاردهم : روز موعود فرا ميرسد و به همت حمعيت نسوان همراه شده با اردويمان!!! جشني براي اهالي ترتيب داده ميشود. همه برنامه ها يكطرف ، حركات گاها موزون و خودجوش حسن حيدري يك طرف ، در اين اثنا گلابي در پي يافتن هفتمين سين سفره 7سين ، سيمان 50كيلوئي را بر الاغي نهاده و ميآيد. سيمان را در ميان چشمات بهت زده اهالي و دوربين صداوسيما بر سفره 7سين ميگذارم ، مراسم ادامه پيدا ميكند و در موعد عكس يادگاري، الاغ فوق الذكر در حمله اي كاكرو يوگائي خود سبزه نازنين سفره را به دهان گرفت و با گاز ديگر اثري از سبزه نبود جز هر آنچه كه لاي دندانهايش مانده بود. بعد از جشن، مسابقه بلند كردن الاغ از زمين و به موازات همين كار ، بچه ها داخل پتو به هوا پرتاب ميشدند ، كاري كه البته بسرخودم نيز آمد و چندين بار توسط دوستان براي چيدن گل از آسمان ملك الموت به هوا پرتاب شدم.

سكانس پانزدهم : به مادر زنگ ميزنم براي تبريك عيد ، او گرچه با كربلا رفتنم مخالف بود و اصرار داشت كه خانه باشم ولي با جهادي رفتنم موافق است ، او ميخندد و ميگويد چه ميكني؟!! و من ميدانم در پس اين سوال صدحرف نهفته هست!! مادرم، اين همه سرمايه زندگيم ميدانم قطعا صدها كيلومتر آنطرف تر خط ويژه اي در قنوت دعايش برايم باز كرده است.

سكانس شانزدهم : بعد از جشن با حاج آقا و بچه ها به منزل اهالي ميرويم ، مهماني درس آموزيست ،بچه ها بخاطر نيفتادن تاخير در پروژه عمراني تفريح عصر عيد را خودجوش لغو كرده اند ، و كار عمراني ساعتي بعد از سال تحويل شروع ميشود. اينبار اهالي بهتر كمك ميكنند.

سكانس هفدهم : هرچه پارسال ترافيك روحاني و اجماع و اختلاف فقها داشتيم امسال فقط حاج آقا نظر پور بود و بس!! اين سبب شد بعد از مدتي آقاي عراقي كه البته يك ايرانيست و بچه ميدون امام حسين تهران پيش نماز شود ، لحن حماسي ، هيبتي پهلواني و قلبي گنجشكي از نماز اين جناب عراقي ، عرفاني ساخته بود كه حالا حالاها مديونش هستيم!!

سكانس هجدهم : اولين حلقه ميزگردي شبانه مان را بحث ولايت فقيه قرار ميدهيم ، حسن خردمند اين پسر دوست داشتني و البته ناشناخته مسوول است : بحث بيشتر از آنچه توقع داشتيم كرسي آزاد انديشي شد و چالشي ، الحق اين جماعت جهادي بيا،غيرقابل پيش بيني اند ، قبل آن فيلم جهادي پارسال پخش ميشود و اينجاست كه لنز دوربين محمد علي را نشان ميدهد آنگاه كه هنوز زنده بود و ما در خيال خوشمان براي بهبوديش پول جمع ميكرديم....

سكانس نوزدهم : بخش سوسن شايد بيش از 60 روستا دارد و البته 2مسجد و نيم كه همه ساخته بچه هاي ما و كمك اهاليست . مدتها قبل از رفتن مسجد به اين روستاها ، پيراهن منچستر رفته و شايد قبل از كوچ نام چمران ، نام مسي براي كودكان لالائي ميخواند ، اينكه چطور چمران از دهلاويه بدانجا نرسيده و مسي از نيوكمپ اسپانيا رسيده ريشه در 22سال مطالبه فرهنگي رهبري داره و البته نشست و برخاستهاي گاه و بيگاه با مردم و خلوت كردن هاي متواليم ، درسهاي عجيبي برايم دارد.

سكانس بيستم : خم ميشوم ، ابراهيم را بغل ميكنم ، ابراهيم 5سال دارد و ميگويد 10تا بز دارد ، تعداد بزهاي ابراهيم از تعداد صفرهاي 3هزارميليارد كمتر است ، ميگويم يكي از بزهايت را به من بده و در حالي كه دست هاي پينه بسته پدرش تكيه ميزند و از مجراي سمت راست بيني اش آب آنرا به بالا هدايت ميكند ،  محكم ميگويد نميدهم ، انگار غيرت ابراهيم در حفظ بزهايش از عرضه مسوولين ما براي حفظ صفرهاي 3هزار ميليارد بيشتر است.

سكانس بيستم و يكم : در انتهاي روستا چندين غار است كه در جلوي آن گوسفندان و در انتهاي آن صاحبان گوسفندها زندگي ميكنند ، اينها محصولات زنده توسعه اقتصادي دهه هفتاد و وادادگي سياسي دهه هشتاد هستند و كيست كه نداند هزينه گل كاري و چمن كاري اطراف ميدان انقلاب تهران مساويست با ساخت بهترين سرپناه براي اينها.............. آه خدايا نميشود زخمهاي استخوان جهادي را اينجا نوشت.

سكانس بيست و دوم : ديدن مهدي اين دانش آموز 11ساله روستاي ترشك مرا به سفري چندساعته دعوت ميكند ، بر همان نيساني سوار ميشوم كه دو روز قبل فرمان بريده بود و از لطف الهي بجاي انتخاب دره چند صدمتري به كوه خورده بود ، آقا رحيم راننده است و در مسير ازهمه چيز برايم ميگويد. رحيم مدرك كامپيوتر دارد ، راننده تراكتور است ، فعال فرهنگي ، كشاورز و البته استاد ريختن بتن كه خوب، در اردوي ما مسوول صبحانه بود . با شخصيتش حال ميكنم . ميرويم روستايي كه گروهي ديگر از بچه ها آنجا هستند. آنجا كودكي 10ساله هست كه در 10دقيقه 15كيك ميخورد . رضويان به او ميگويد سلطان كيك آسيا!! از ترسش كارتن كيك  را در لانه سنجاب بالاي درخت بلوط پنهان كرده بودند.

سكانس بيست و سوم : روستاي ترشك ميرسم اوس حبيب سرش روي ملات هست و عرقش رو بيني اش ، سيگار بردهان و كمچه بدست بدون آنكه صاحب صدا را تشخيص دهد جواب سلامم را ميدهد ، بعد از دقايقي بجا ميآورد و در آغوشم ميگيرد ، مهدي ميبوسدم و مبوسمش!! و هر دو خلوت ميكينم ، مهدي از روزهاي مدرسه اش در كلاس پنجم ميگويد و اينكه دلش بدجور هواي مشهد و ديدن آنجا را دارد. اوس حبيب كه پدر مهديست ،  ميگويد از اذان صبح تا حالا بيدار بوده تا تو را ببيند. ترشك با غرور تمام نظاره گر مسجدي بودم كه سال قبل با مشقت تمام و گاها زير باران بچه ها ساخت آنرا شروع كرده بودند و حالا ساخت آن تمام شده بود و بلنداي آن پرچم بزرگ يا مهدي نصب شده بود. ناهار ميرويم سرچشمه ، از فرط خستگي ميخوابم ، قبلش نماز را به جماعت وسط چمن ها،روي پشكلها ، كنار نيزارها خوانديم . موقع اذان بلند اذان گفتيم كه نه تنها سبب تعجب مهمانان نوروزي شد ،  بلكه برخي براي نماز كنار رودخانه وضو ساختند. در راه برگشت ميان شقايقهاي وحشي عكس انداختيم و در پايان روز ، در حالي كه اوس حبيب با اصرار از ما ميخواست براي رياست جمهوري روي لاريجاني حساب باز نكنيم ديوار را تمام كرديم... تقريبا ... . در راه برگشتن نيساني كه مامور فروش سيلندر گاز بود ما را رساند او بهم گفت : مصطفي نميدانم شما چه هستيد و كه هستيد ولي هرچه هستيد از بودن با شما و تا نيمه شب با شما كار عمراني كردن خسته نميشوم!! او نيز جواب سوالي را ميخواهد كه قرنهاست در بين جهاديون يك راز است.

سكانس بيست و چهارم : شب موقع واليبال ، مهماني داريم از مسافران نوروزي ، آخر بازي سرحرف را شروع ميكند ، جانباز جنگ است با چهرها ي ريش پروفسوري ، اخراجي دولت اصلاحات ، عاشق رهبري و البته نااميد از آينده ، تا ساعت يك شب،گذشته هايش را ميگفت آن هم با يك استدلال : جوانيم را در شما ميبينم

سكانس بيست و پنجم: سخت ترين و كاكائويي ترين لحظه اردو فرا ميرسد .... خداحافظي... سيد محمد ميرسالار اين دانش آموز سوم دبيرستاني اردو كه يگانه يادگار جهادي امسالم بود از جنگه آمده ، نميخواهد اشكهايش را ببينم . تا ماشين بيايد ساعتي باهم خلوت ميكنيم ، دست نوشته اي برايم نوشته كه ميگويد موقع رفتن بخوانم ، ماشين ميرسد ، سالار را در آغوش ميكشم و او همه نوجوانيش را براي انتقال حس دوست داشتن مچاله ميكند در دست هاي كارگريش. سوار ميشويم به سمت ايذه ، اولين سوال راننده اين است : شما بسيجي هستيد ؟ ميگويم فعلا لباسش را پوشيده ايم تا ببينيم بعد چه ميشود!! سري تكان ميدهد و ميگويد چه جوابي!! دلم گرفته بود ، پيامكي از شماره اوس حبيب ميآيد، پسرش مهديست كه بابت چفيه اهدائي تشكر ميكند، سوار اتوبوس ميشوم ، سالها بود با اميرحسين رضائي همسفر نشده بودم ، به سد كارون نگاه ميكردم و به روزهاي سختي كه بعد از خرداد ماه انتظارم را ميكشد....

.........................................................................................

سالهاست كه جهادي براي ما از يك اردو به يك حركت تبديل شده است ، و شيربچه هاي سيدعلي كه در گهواره جماراني امام روح الله بزرگ شده اند ، آنرا تمريني براي خوش قولي ميدانند...... قولي به پهناي بيعت با خامنه اي براي زدن پرچم خميني در انتهاي افق ، قولي به ابديت 12هزار روز اسارت امام موسي صدر ، قولي به صلابت انگشتان چمران بر ماشه تقنگ يا بر برگ آفتابگردان....... تا مبارزه هست خدا شاهد است كه ما خوش قولان تاريخيم ، حتي اگر سيماي ضرغامي بجاي نمايش انحراف موشك ناو وينسنس بر قلب هواپيماي 200حاجي ما ،  يا انحراف مسير متوسليان براي 29 سال اسارت ، در سوگ مادر سادات برايم شوي مسير انحرافي پخش كند......

...............................................................................................

ريگ اول : بعد از ماهها انتظار بالاخره كتاب زندگينامه حاج عبدالله والي با عنوان تاخميني شهر بدستم رسيد

  نميدانم چرا حس كردم در ليالي فاطميه كه گاها بدان ايام فاطميه ميگويند اين جمله را براي ريگ هشتم انتخاب كنم :

ريگ هشتم :

تا من زنده هستم، تا من مسئوليت دارم، به حول و قوه‌ى الهى نخواهم گذاشت اين حركت عظيم ملت به سوى آرمانها ذره‌اى منحرف شود( امام امت 3/2/1390).

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:8  توسط مصطفی قاسمی  | 

آيت الله قرهي....... 23/1/1391 :

زشت­ترین مسئله این است که انسان باطنش خراب باشد. خیلی باید مواظب بود. آن­قدر این مسئله مهم است که آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن کنز خفیّ الهی بیان می­فرمودند: از آیت‌الله آسیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن مرجع عظیم‌الشّأن و یّکه‌تاز، آن مرد عظیم‌الشّأنی که از وجود مقدّس مولا، سیّد، صاحب و سالارمان حضرت حجّت‌‌بن‌الحسن‌المهدی(صلوات اللّه و سلامه علیه و عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) توقیع شریف دارند، سؤال کردم: آقاجان! می‌شود سؤال کنم بالاترین ناله شما در دل شب چیست؟ ایشان به اصرار بنده لب به سخن گشودند و فرمودند: آشیخ محمّدحسن! بدان ناله کسی که دل شب از خدا می‌ترسد این است که «خدا! باطنم چیست؟»، از باطن خود وحشت دارد. آشیخ محمّدحسن! این درس دادن‌ها، این مباحث، ظاهر است امّا نمی‌دانم باطنم چیست.

نشانه عاقبت به خیری

بعد نکته­ ای فرمودند که بسیار زیباست، فرمودند: اگر آن لحظات آخر باطن خودت را دیدی یا یک طوری الآن به تو تضمین دادند و فهمیدی باطنت برتر از ظاهرت است، بدان عاقبت به خیری.

چه کسانی عاقبت به خیر هستند؟ آن‌ها که باطنشان برتر از ظاهرشان است. آن‌ها که لطف خدا و محبّت خدا شامل حالشان بشود و باطن خود را ببینند.

لذا فرمودند: حالا که از من سؤال کردی، بگذار برایت بگویم: عزیز دلم! تا یقین پیدا نکردی، باطنت برتر از ظاهرت است و تا باطنت را به تو نشان ندادند که از ظاهر خودت برتر است، هیچ‌گاه مطمئن نباش که تو عاقبت به خیری. آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف) فرمودند: از آن لحظه به بعد تمام وجودم در لرزه است و می‌ترسم.

.....................................................................

فاطميه همان حس خيس لرزان محرم را دارد اگر بداني چرا بهانه خلقت دو عالم فدائي ولايت شد نه فدائي همسر.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 6:39  توسط مصطفی قاسمی  | 

1) خدا بخواد صبح جمعه این هفته ، نماز رو ساعت 5:15 بامداد امامزاده صالح میخونیم ، بعد هم به همراه حاج آقا پناهیان میریم تپه نورالشهدا......... بالای تپه ، دعای ندبه و بعد هم آش نذری....... کلا ساعت 10 صبح تموم میشه..... دوستان برای اطلاعات بیشتر به سایت http://www.ahdeadineh.ir/ مراجعه کنند.......... متاهلی هم میشه اومد.

2) عصر4شنبه هفته دیگه ، سالروز شهادت بهانه خلق کائنات و مادر سادات ، به سرپرستی حاج سعید قاسمی ،حرکت به سمت سرپل ذهاب و راهیان نور غرب غریب ، صبح شنبه تهرانیم....... مبلغ 50 هزار تومان.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:20  توسط مصطفی قاسمی  | 

تقدیم به سید مرتضی آوینی ....................... فکه بدنش را آسمانی کرد و بیخیالی ما ، افکارش را زیر زمینی

امروز با یکی از دانشجویان سوری صحبت میکردم , خیلی سریع اون فضای رسمی بودنمان برداشته شد و به لطف حضور 6ماهه این دوست سوری تو قزوین و دوره یادگیری فارسی ، خیلی واسه صحبت مشکل نداشت. از حضورش تو ایران ، ذهنیتی که قبل و بعدش از کشورمان داشت ، اساتید دانشگاه ایران و البته بعضا مخالف نظام برایم گفت و نهایتا اینکه دوست داره داماد ایرانیها بشه و ایران بمونه.

همه اینها رو واسه این ادامه دادم تا تو زمینه سوریه واسم حرف بزنه!! اتفاقا وی از استان حمص سوریه که مبدا تحولات این کشور است به ایران آمده بود و هم متولد این شهر بود و هم خانواده اش الان اونجا بودند. ناگفته نمونه حمص نوک پیکان توطئه ها و تلاش ها برای تجزیه سوریه هست و با 3کشور هم مرز است. سفر چند سال قبلم به سوریه و بازدید از بسیاری از شهرهای این کشور به گفتگوی دوطرفه مان خیلی کمک کرد. در بین صحبت ها به وی گفتم من به فلان شهر کشورتان آمده ام و از مناطق جنگیتان بازدید کردم. در اینجا برگشت و بهم گفت : بله شروع اختلافات و درگیریها نیز از همین شهر بود و بعد تسری یافت. حرفش که به اینجا رسید خاطره ای به تندی شهاب و سنگینی پتک از ذهنم عبور کرد : چند سال قبل وقتی با بچه های تشکل ها در این شهر بودم از یکی از افسران ارتش سوریه که جنگ 4دهه قبل آنرا برایمان تشریح میکرد پرسیدم : خرمشهر ما 33روز با چوب و چماق مقاومت کرد و بعد سقوط با کمترین امکانات آنرا آزاد کردیم شما چطور اجازه میدهید حدود 5دهه اینهمه خاکتان دست اسرائیل باشد؟ وی در جوابم گفت : 47سال مدت زیادی نیست و بعد با خیالی راحت گفت روزی آنرا پس میگیریم!! حقیر بوضوح افول روح جهاد را درحرفهایش دیدم و نگرانی از راحت طلبی که در پیش گرفته شده بود.........امروز دوست سوریه با اشاره به همین شهر که ذکرش رو کردم عنوان میکرد مبدا مشکلات از همین شهر بود............ در پایان صحبت این دانشجوی سوری ازم سوال کرد : چرا ایران در سیاست خارجی بجای رابطه با ابرقدرتها با کشورهای ضعیف ارتباط داره؟!!

براستی غروب زندگی و روحیه جهادی ، راحت طلبی و دشمن نشناسی چه زمین بکری را برای جولان دشمن که فراهم نمیکند.....

قصد توهین به مردم مقاوم سوریه نبود......صرفا ذکر نگرانی ذهنیم بود

............................................................................

ریگ اول : .......و تو ای عزیز بدان بین جهادی رفتن و جهادی ماندن ، فاصله ائیست به اندازه 3طلاقه کردن دنیا و کیست که نداند جهادیهای 8سال دفاع مقدس با تاخیر در این 3طلاقه کردن چه هزینه ها که به راه انقلاب تحمیل نکردند

ریگ دوم: .... و براستی اگر مر قانون اجرا میشد و فائزه به جرم اقدام علیه امنیت ملی محاکمه و مهدی در اوین آب خنک میکرد ، شیخ اجل هاشمی بجای دم از رابطه با آمریکا دنبال پید ا کردن سند برای وثیقه و آزادی فرزندانش بود نه اختیار آلزایمر اختیاری

ریگ سوم : حضور دوست خوبم محمد پورکاوه به جمع شلغم کاران بدون مرز مبارک

ریگ هشتم : امام امت : دلها را به هم نرم کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:6  توسط مصطفی قاسمی  | 

تقدیم به حسن حیدری پدیده نوظهور حرکتهای جهادی

رفتیم تو مسجد حاج آقا رهبر زرین شهر , کلی پیچ افتاد تو پیچ کوچه تا رسیدیم اونجا, بین 2نماز بود , حاج آقا منبر رفتند, حسین برایمان چایی آورد و من که چشمم دنبال پولک خاص اصفهان بود بجای قند چند تا پولک برداشتم , حسین گشتی زد دوباره برایم پولک آورد, برادرش محسن استکانهای خالی را جمع میکرد و البته قبل این دو پدرشان چائی میریخت......... حسین چائی را بهم تعارف میکند حاج آقا رهبر تفسیر سوره کوثر میگوید , ناگاه با لرزشی چائی را برمیدارم و بغضی به گلو میآید.................امسال نیز با همه کثیفی هایم مهمان چائی روضه ات شدم...........هوای حرمت , حرمت آرزوست

................................................................................

واقعا وقتی برای بروز کردن وب پیش نمیاد

گوشیم خراب شده!! دوستان با ارسال پیامکی به حقیر ما را از فیض داشتن شماره شان!! محروم نفرمایند

چند روز پیش مهمان یکی از دفاتر بودم , اولین بار بود بحث آفت های تشکیلات رو میگفتم , خودم از حرفهای خودم چیزهای زیادی یاد گرفتم!!

دلها را بهم نرم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 7:16  توسط مصطفی قاسمی  | 

رفتیم تو باغ بابابزرگ...... چند ساعتی از سیزده بدر مانده  بود.... شاخه بزرگ درخت توت خشک شده بود... یکی دیگر از شاخه های قدیمی که زیر سایه سارش قنوت پینه های بابابزرگ نقش می بست.... شاخه را بریدیم.... دیگر قنوتی نیست که او بر آن سایه اندازد....

.........................................................................

خدا بخواد مطلبی در مورد جهادی امسال خواهم نوشت..... فقط یه مقدار پول واسه تعمیر حمام یه بنده خدا نیاز داریم.... و فرستادن یه زوج پیر به مشهد.....هل من ناصر ینصرنی

.........................................

دلها را بهم نرم کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:20  توسط مصطفی قاسمی  | 

امام امت.....نوروز91.....عزيزان من! برادران! خواهران! در سرتاسر كشور، امروز ما احتياج داريم به اتحاد و يكپارچگى. بهانه‌هاى اختلاف زياد است. گاهى در يك قضيه‌اى سليقه‌ى يك نفر، دو نفر با هم يكسان نيست؛ اين نبايد بهانه‌ى اختلاف بشود. گاهى در كسى يك گرايشى هست، در ديگرى نيست؛ اين نبايد مايه‌ى اختلاف بشود. آراء، نظرات، همه محترمند. اختلاف در درون، منازعه‌ى در درون، موجب فشل ميشود. قرآن به ما تعليم ميدهد: «و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم».(2) اگر منازعه كنيم، سر مسائل گوناگون - مسائل سياسى، مسائل اقتصادى، مسائل شخصيتى - دست‌به‌يقه شويم، دشمن ما جرى ميشود. يك مقدار از جرأتى كه دشمن در سالهاى گذشته پيدا كرد، به خاطر اختلافات بود. اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) به ما درس ميدهد؛ ميفرمايد: «ليس من طلب الحقّ فاخطأه كمن طلب الباطل فأصابه». مخالفين دو جورند. يك مخالفى است كه دنبال حق است، او هم دنبال جمهورى اسلامى است، او هم دنبال انقلاب است، او هم دنبال دين و خداست، منتها راه را اشتباه كرده؛ با اين نبايد دشمنى كرد؛ اين فرق دارد با كسى كه در جهت غير نظام اسلامى، با هدف معاندانه‌ى عليه نظام اسلامى حركت ميكند. دلها را به هم نرم كنيد، برخوردها را نسبت به يكديگر مهربانانه‌تر كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 15:1  توسط مصطفی قاسمی  |